سلام.خب بعد 100 سال اومدم با یک شعر طولانی ولی زیبا!از ملیکا جونم به خاطر دیر آپ کردن داستانش معذرت میخوام!
قتی
رسیدم اونجا فراز با یه دست گل روز قرمز اونجا منتظرم بود. وقتی دیدمش همه بدنم
شروع به لرزیدن کرد و سر جام خشکم زد. خیلی عوض شده بود. خییلی خوشتیپ تر شده
بود!! دوید تو بغلم. منو از زمین بلند کرد و گونه هامو بوسید. داغ شده بودم.
حتا سلام هم نکردم!!
-ملیکا! باورم نمیشه اینجایی! وای
خدایا! ماشالا چقدر عوض شودی....خوب موندیا!!
-تو هم
خییلی عوض شودی...مثل اینکه هوای خارج بهت سخته!!
-جدی؟؟؟
راستی چمدونتو بده واست بیارم سنگینن!
-مثل
همیشه مهربونی!
-تعریف
نکن دیگه!!! به پای تو که نمیرسم!!!
-لوس
نکن خودتو دیگه!!!
فراز
دستش انداخته بود دورم. باهم از فرودگاه رفتیم بیرون. احساس خوبی داشتم. احساس
آرامش. احساسی که هیچ وقت با آرش نداشتم. فراز کتش رو در آورد و انداخت
دورم. هوا سرد بود با اینکه اواسط بهار بود! سوار ماشین شدیم. فراز یه آهنگ آرومه
عاشقانه گذشت و من دیگه از خودم بی خود شده بودم. از وقتی از فرودگاه اومده
بودیم بیرون فراز هیچی نگفته بود. من هم زبونم بند اومده بوده. خوشبختانه فراز
سکوتو شکست و گفت:
-سفر
خوبی داشتی؟؟
-آره....ولی
قبل از اومدن آرشو تو فرودگاه دیدم...از دبی برمیگشت!
-میشه
دربارهٔ آرش دیگه حرف نزنیم؟؟ هیچ وقت....
-باشه
هرچی تو بگی!
-راستی،
من از مادرم جدا زندگی میکنم...یه خونهٔ کوچیکه جمع و جور اجاره کردم که فعلا
اونجا هستم. اگه بخوای میتونی بری پیش مامانم بخوابی. اما اگر مشکلی نداری خونهٔ
من ۲خوابست...میتونم
یه اتاقشو بدم به تو که راحت واسه خودت استراحت کنی!
-نه
بابا مشکلی نیست همون میام خونهٔ تو...با مامانت رو در وایسی دارم!
-اوکی
عزیزم!
رسیدیم
خونهٔ فراز. دارو باز کرد و من اول رفتم تو. خونهٔ قشنگی داشت. خیلی کوچیک بود
ولی واسه یه نفر زیاد هم بود.
-دوسش
داری؟
-کی
رو؟
-بابا
خونرو میگم!
-آهان!!!
آره! خییلی قشنگه!
-مرسی!
خوب ملیکا، اون اتاق سمت چپی مال تو! برو خوش باش!
-الان
که خوابم نمیاد!
-چه
خوب! پس میتونیم بشینیم یه گپ مفصل بزنیم!
-از
خدامه! راستی، تو خونهٔ تو غذا پیدا میشه؟؟
-کالباس
سوسیس هست! شرمنده دیگه خونه مجردیه!
-همونو
بیار بخورم بابا از سرم هم زیاده!!
-هه!
باشه الان میرم برات! میخوای تو برو لباستو عوض کن تا من میزو بچینم!
-اوکی
عزیزم مرسی.
لباسامو
عوض کردم و یه لباس راحت ولی قشنگ پوشیدم و رفتم پیش فراز. سر میز نشستیم او
همینجور که میخوردیم باهم صحبت میکردیم.
-خوب
خانمی! تعریف کن ببینم! با مینا آشتی کردی؟
-آره
بابا....بیچاره دست خودش نیست که...آرش همهرو با قیافه و شهرتش فریب میده!
-حتا تو
رو؟
-خودت
دیدی که....۱ سال به
پاش نشستم....فقط عمرمو تلف کردم...
-دیگه
دوسش نداری که؟ داری؟؟
فراز
کاملا جدی بود. تو چشام زًل زده بود معلوم بود جواب من واسش خیلی مهم. نمی
خواستام دلشو بشکونم اما نمیتونستم به بهترین دوستم دروغ بگم. آروم گفتم:
-فراز....چرا...دوسش
دارم....خیلی.....وقتی تو فرودگاه دیدمش خیلی جلوی خودمو گرفتم که نپرم
بغلش.....امیدوارم بتونم اینجا فراموشش کنم...
صورت
فراز پر شد از ناامیدی. اخماش رفت تو هم. وقتی اخم میکرد جذابتر هم میشد!
-ملیکا،
اونو بسپار به من...حالا آرشو ول کن.....از خودت بگو. میخوای اینجا چیکار کنی؟
-۱۰۰% اول از همه میرم دنبال درس و دانشگام.
-اون که
حله....من با دانشگام صحبت میکنم. مدرکتو می برم. مثل قدیما میشیم همکلاسی! چه
روزایه خوبی بود!
-آره
واقعا...من، تو، مینا، آرش....هی....کاش همهچیز مثل قدیم بود....کاش آرش مثل
قدیم بود...
اسم
آرشو که آوردم فراز یهو بهم ریخت....از سر میز پاشد.
-صحت شد
فراز؟
-هیچی...من
خواستم....تو هم ۲۰ ساعت
تو راه بودی بهتره بری بخوابی...پاشو دیگه....حالا بدن بیشتر باهم حرف میزنیم...شب
بخیر.
بدون
اینکه به من نگاه کنه رفت تو اتاق. نباید دوباره اسم آرشو میبردم اما دست خودم
نبود. منم رفتم تو اتاق...چشمامو بستم و خوابم برد...
صبح
وقتی بیدار شدم فراز لباس پوشید عاو آماده بود. میز صبحانرو آماده کرده بود و نشت
بود پای تلویزیون. اما حواسش اصلا به تو نبود. خیلی تو فکر بود. رفت پیشش نشتم و
گفتم:
-سلام
آقای بد اخلاق!!!خستگیت در رفت؟؟
-آره
عزیزم...توروخدا ببخش من دیشب یهو پاشدم....سرم خیلی درد میکرد.
-عیب
نداره بابا! داری میری دانشگاه؟؟
-آره
دیگه...بیا صبحانه بخوریم وگرنه دیرم میشه!
-باشه
باز
نشستیم سر میز.
-خونه
تنهایی نمیترسی؟؟ میخوای زنگ بزنم مامان بیاد پیشت؟
-نه
بابا مگه بچم؟؟ حالا کی برمیگردی؟
-۴،۵. اگه حوصلت سر رفت تلویزیون و لپتاپ در
اختیار تو! این دور و ور هم میتونی بری قدم بزنی یکم با محیط آشنا شی.
-مرسی!
-ملیکا؟
-جان؟
-خیلی
وقت میخوام یه چیزیرو بهت بگم....من.....من..
-بگو
دیگه جون به لب شدم!!!
فراز از
سر میز پاشد. رفت به سمت در عاو گفت:
-خیلی
دوست دارم!
در رو
بست و رفت بیرون و حتا نگذاشت من جوابشو بدم. خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم.
خیلی وقت بود که میخواستم بهش بگم چقدر دوسش دارم. اما اون درو بست و منو با کلی
حرف نگفته تو خونه جا گذشت.....
ساعت ۱ بود. از صبح با خودم کلنجار رفته بودم
که به فراز زنگ بزنمو احساسمو باهاش در میون بذارم. اما نمیتونستم. بالاخره تلفنو
برداشتمو شمارهٔ فراز رو گرفتم. گوشی رو بر نداشت. خیلی نگران شدم. ولی ۵ دقیقه بعد بهم زنگ زد و گفت:
-سلام
ملیکا! ببخشید سر کلاس بودم نتونستم گوشیمو بردارم! چیزی شده؟
-نه....ی
کچیزی میخواستم از صبح تاحالا بهت بگم...
-چی
عزیزم؟ بگو!
-فراز....من
هم دوست دارم
گوشی رو
قطع کردم! آخیش! چقدر احساس سبکی بهم دست داده بود.....
"همچنان ادامه دارد"