تبليغاتX
واسه تو شنیدنی نیست
 
   

 

واسه تو شنیدنی نیست
 

ساقی

جیرجیرک به خرس گفت:دوستت دارم."خرس گفت: الان وقت خواب زمستونیه....خرس خوابید غافل از آنکه عمر جیرجیرک تنها 3روزه...

"توضیح:این وبلاگ و نوشته هایش هیچ ربطی به زندگی نویسنده اش ندارد و حاصل توهمات مسخره ی نویسنده و عقاید او است!!"
s_tanha96@yahoo.com

» آبان 1388
» مهر 1388
» شهریور 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» اسفند 1387
» به درک
» اسیر
» اول مهر
»
» نفرین
» دل
» من نمیخوام مجنون باشم 3!
» من نمی خوام مجنون باشم.2
» من نمی خوام مجنون باشم.
» ای کاش..!
 

به درک 88/08/04
 

چیه؟؟؟؟منتظرین باز التماس کنم؟؟؟؟منت؟؟منت پشت منت؟؟؟که بیاین منو دوس داشته باشین؟؟؟نه کور خوندییین!!این دفعه دیگه فرق میکنه!التماستون نمی کنم که فقط یک ذره دوستم داشته باشین!حالا دیگه ازتون متنفرم!از هرچی آدمه حالم بهم میخوره!از آدمایی که هیجی دوستم ندارن!به درک.

به  دررررررررررررررررررککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک


 

 
 
 

اسیر 88/07/21
 



تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
                                              تويي آن آسمان صاف و روشن
                                              من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
                                            در اين فكرم كه دستي پيش آيد
                                             و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
                                                به چشم مرد زندانبان بخندم
                                                  كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
                                              ا گر هم مرد زندانبان بخواهد
                                              دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد به رويم
                                              چو من سر مي كنم آواز شادي
                                               لبش با بوسه مي آيد به سويم
اگر اي آسمان خواهم كه يك روز
از اين زندان خامش پر بگيرم
                                                به چشم كودك گريان چه گويم
                                                 ز من بگذر كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
                                              اگر خواهم كه خاموشي گزينم
                                               پريشان مي كنم كاشانه اي را
" فروغ فرخزاد"

سلام.خب بعد 100 سال اومدم با یک شعر طولانی ولی زیبا!از ملیکا جونم به خاطر دیر آپ کردن داستانش معذرت میخوام!
پ.ن1:ببخشید که دیر به وباتون سر زدم!
پ.ن2:خیلی نظرام کمن افسردگی گرفتم!
پ.ن3:چه قدر بده که حال آدم اون قدر باشه که به دکترش التماس آمپول کنه!
پ.ن4:و چه قدر بده که آدم عاشق باشه!

قتی‌ رسیدم اونجا فراز با یه دست گل روز قرمز اونجا منتظرم بود. وقتی‌ دیدمش همه بدنم شروع به لرزیدن کرد و سر جام خشکم زد. خیلی‌ عوض شده بود. خییلی خوشتیپ تر شده بود!! دوید تو  بغلم. منو از زمین بلند کرد و گونه هامو بوسید. داغ شده بودم. حتا سلام هم نکردم!!

-ملیکا! باورم نمی‌شه اینجایی! وای خدایا! ماشالا چقدر عوض شودی....خوب موندیا!!

-تو هم خییلی عوض شودی...مثل اینکه هوای خارج بهت سخته!!

-جدی؟؟؟ راستی‌ چمدونتو بده واست  بیارم سنگینن!

-مثل همیشه مهربونی!

-تعریف نکن دیگه!!! به پای تو که نمیرسم!!!

-لوس نکن خودتو دیگه!!!

فراز دستش انداخته بود دورم. باهم از فرودگاه رفتیم بیرون. احساس خوبی داشتم. احساس آرامش. احساسی‌ که هیچ  وقت با آرش نداشتم. فراز کتش رو در آورد و انداخت دورم. هوا سرد بود با اینکه اواسط بهار بود! سوار ماشین شدیم. فراز یه آهنگ آرومه عاشقانه گذشت و من دیگه از خودم بی‌ خود شده بودم. از وقتی‌ از فرودگاه اومده بودیم بیرون فراز هیچی‌ نگفته بود. من هم زبونم بند اومده بوده. خوشبختانه فراز سکوتو شکست و گفت:

-سفر خوبی داشتی؟؟

-آره....ولی‌ قبل از اومدن آرشو تو فرودگاه دیدم...از دبی برمیگشت!

-می‌شه دربارهٔ آرش دیگه حرف نزنیم؟؟ هیچ وقت....

-باشه هرچی‌ تو بگی‌!

-راستی‌، من از مادرم جدا زندگی‌ می‌کنم...یه خونهٔ کوچیکه جمع و جور اجاره کردم که فعلا اونجا هستم. اگه بخوای میتونی‌ بری پیش مامانم بخوابی. اما اگر مشکلی‌ نداری خونهٔ من ۲خوابست...می‌تونم یه اتاقشو بدم به تو که راحت واسه خودت استراحت کنی‌!

-نه بابا مشکلی‌ نیست همون میام خونهٔ تو...با مامانت رو در وایسی دارم!

-اوکی عزیزم!

رسیدیم خونهٔ فراز. دارو باز کرد و من اول رفتم تو. خونهٔ قشنگی‌ داشت. خیلی‌ کوچیک بود ولی‌ واسه یه نفر زیاد هم بود.

-دوسش داری؟

-کی‌ رو؟

-بابا خونرو میگم!

-آهان!!! آره! خییلی قشنگه!

-مرسی‌! خوب ملیکا، اون اتاق سمت چپی مال تو! برو خوش باش!

-الان که خوابم نمیاد!

-چه خوب! پس میتونیم بشینیم یه گپ مفصل بزنیم!

-از خدامه! راستی‌، تو خونهٔ تو غذا پیدا می‌شه؟؟

-کالباس سوسیس هست! شرمنده دیگه خونه مجردیه!

-همونو بیار بخورم بابا از سرم هم زیاده!!

-هه! باشه الان میرم برات! می‌خوای تو برو لباستو عوض کن تا من میزو بچینم!

-اوکی عزیزم مرسی‌.

لباسامو عوض کردم و یه لباس راحت ولی‌ قشنگ پوشیدم و رفتم پیش فراز. سر میز نشستیم او همینجور که میخوردیم باهم صحبت میکردیم.

-خوب خانمی! تعریف کن ببینم! با مینا آشتی‌ کردی؟

-آره بابا....بی‌چاره دست خودش نیست که...آرش همه‌رو با قیافه و شهرتش فریب میده!

-حتا تو رو؟

-خودت دیدی که....۱ سال به پاش  نشستم....فقط عمرمو تلف کردم...

-دیگه دوسش نداری که؟ داری؟؟

فراز کاملا جدی بود. تو چشام زًل زده بود معلوم بود جواب من واسش خیلی‌ مهم. نمی خواستام دلشو بشکونم اما نمیتونستم به بهترین دوستم دروغ بگم. آروم گفتم:

-فراز....چرا...دوسش دارم....خیلی‌.....وقتی‌ تو فرودگاه دیدمش خیلی‌ جلوی خودمو گرفتم که نپرم بغلش.....امیدوارم بتونم اینجا فراموشش کنم...

صورت فراز پر شد از ناامیدی. اخماش رفت تو هم. وقتی‌ اخم میکرد جذابتر هم میشد!

-ملیکا، اونو بسپار به من...حالا آرشو ول کن.....از خودت بگو. می‌خوای اینجا چیکار کنی‌؟

-۱۰۰% اول از همه میرم دنبال درس و دانشگام.

-اون که حله....من با دانشگام صحبت می‌کنم. مدرکتو می برم. مثل قدیما میشیم همکلاسی! چه روزایه خوبی بود!

-آره واقعا...من، تو، مینا، آرش....هی‌....کاش همه‌چیز مثل قدیم بود....کاش آرش مثل قدیم بود...

اسم آرشو که آوردم فراز یهو بهم ریخت....از سر میز پاشد.

-صحت شد فراز؟

-هیچی‌...من خواستم....تو هم ۲۰ ساعت تو راه بودی بهتره بری بخوابی...پاشو دیگه....حالا بدن بیشتر باهم حرف می‌زنیم...شب بخیر.

بدون اینکه به من نگاه کنه رفت تو اتاق. نباید دوباره اسم آرشو میبردم اما دست خودم نبود. منم رفتم تو اتاق...چشمامو بستم و خوابم برد...

صبح وقتی‌ بیدار شدم فراز لباس پوشید عاو آماده بود. میز صبحانرو آماده کرده بود و نشت بود پای تلویزیون. اما حواسش اصلا به تو نبود. خیلی‌ تو فکر بود. رفت پیشش نشتم و گفتم:

-سلام آقای بد اخلاق!!!خستگیت در رفت؟؟

-آره عزیزم...توروخدا ببخش من دیشب یهو پاشدم....سرم خیلی‌ درد میکرد.

-عیب نداره بابا! داری میری دانشگاه؟؟

-آره دیگه...بیا صبحانه بخوریم وگرنه دیرم می‌شه!

-باشه

باز نشستیم سر میز.

-خونه تنهایی نمیترسی؟؟ می‌خوای زنگ بزنم مامان بیاد پیشت؟

-نه بابا مگه بچم؟؟ حالا کی‌ برمیگردی؟

-۴،۵. اگه حوصلت سر رفت تلویزیون و لپتاپ در اختیار تو! این دور و ور هم میتونی‌ بری قدم بزنی‌ یکم با محیط آشنا شی.

-مرسی‌!

-ملیکا؟

-جان؟

-خیلی‌ وقت می‌خوام یه چیزیرو بهت بگم....من.....من..

-بگو دیگه جون به لب شدم!!!

فراز از سر میز پاشد. رفت به سمت در عاو گفت:

-خیلی‌ دوست دارم!

در رو بست و رفت بیرون و حتا نگذاشت من جوابشو بدم. خیلی‌ وقت بود منتظر این لحظه بودم. خیلی‌ وقت بود که می‌خواستم بهش بگم چقدر دوسش دارم. اما اون درو بست و منو با کلی‌ حرف نگفته تو خونه جا گذشت.....

ساعت ۱ بود. از صبح با خودم کلنجار رفته بودم که به فراز زنگ بزنمو احساسمو باهاش در میون بذارم. اما نمیتونستم. بالاخره تلفنو برداشتمو شمارهٔ فراز رو گرفتم. گوشی رو بر نداشت. خیلی‌ نگران شدم. ولی‌ ۵ دقیقه بعد بهم زنگ زد و گفت:

-سلام ملیکا! ببخشید سر کلاس بودم نتونستم گوشیمو بردارم! چیزی شده؟

-نه....ی کچیزی می‌خواستم از صبح تاحالا بهت بگم...

-چی‌ عزیزم؟ بگو!

-فراز....من هم دوست دارم

گوشی رو قطع کردم! آخیش! چقدر احساس سبکی بهم دست داده بود.....

"همچنان ادامه دارد"


 

 
 
 

اول مهر 88/06/31
 

متنفرم از ته دل من از اول مهر.


این تابستونم تموم شد.مثل تابستونای دیگه .

20 خرداد وقتی که امتحانات تموم شدن یک حش آزادی بهم دست داد که تا یه حال اینقدر تجربه نکرده بودم.باورم نمی شه که اون حس آزادی این قدر زود تموم شد

تابستون امسال . درست لحظه های اول تابستون ناخن هایم را لاک زدم.لاک سبز.وامروزم هم  باید لاک های سبز رنگم را  که دیروز زدم پاک کنم.شاید اسم این تابستون رو تابستون کوناه سبز بذارم!

نابستون امسال با یک توبه عاشقانه شروع شد و در آخرم این توبه شکسته شد.

این تابستون پر بود از فکر و خیال.پر بود از خنده.پر بود از گزیه.

این تابستون زمانی بود برای فهمیدن زندگی.برای درک آن و برای ...

این تابستون زمانی بود که من به اندازه ی موهای سرم افراد جدیدی دیدم و با آن ها صحبت کردم.

به اندازه ی موهای سرم معشوقه های قدیمیم جلویم رژه رفتند.

این تابستون پر بود از ماچ های آبدار، پر بود از خنده هایی از ته دل و پر بود از دلتنگی...

کاش دنیا منو فراموش کنه ....

کاش روزی برسه که قلبم اون قدر بزرگ بشه که آغاز پاییز برایم زندگی باشه...

ای کاش خدا به من قدرتی بدهد که این مشکلات رو تحمل کنم.

مشکلاتی که همه فکر می کنند آغاز مهر است اما چیز دیگریست...

ای کاش خدا این تنفر  بی حد و مرز را از دلم بشوید...

ای کاش باز هم بخندم...مثل قبل...







 

 
 
 

88/06/18
 


                     با هفت تا آسمون پر از گل های یاس و میخک

با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک


                                   یک قلب عاشق با یک حس بی قرار و کوچک

فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک....

                                                                                   "مریم حیدرزاده"


از این دیووانگیم خندم میگیره.

   از اینکه ساده از کنارش رد میشم بیشتر خندم می گیره

اما مهم نیست.بعدا راجب این دیووانگیم حسابی دردو دل میکنم

اما امشب تولد یکیه که تازه تو زندگی رویایی من اومده.

  نپرسین کیه چون تا نبینینش عشقمو درک نمی کنین

 

 به هر حال با یک روز تاخیر تولدت مبارک!


پ.ن1:میخواستم دیروز آپ کنم نشد!

پ.ن2:من توبه کردم به رضایا و تهی و هر کی دیگه کاری ندارم!

پ.ن3:ادامه ی  داستان ملیکا جون در ادامه ی مطلب

پ.ن4:آرمین جیجیلی دچار یک سو تفاهم شده من نگفتم بیورافی یانو نذاره امیدواره جواب کامنتمو بده!

پ.ن5:به خاطر تولد عقشم قالبمو از مشکی در آوردم:دی

بای




ادامه مطلب

 

 
 
 

نفرین 88/06/14
 

داشتم فلانی را در فلان جا نفرین میکردم که فلان کس گفت که نفرین نکن که سر خودت میاید و من گفتم که این فلانی حقش است که نفرین شود و بی تفاوت از کنار احتمال اینکه نفرین سر خودم در آید گذشتم.

حالا از اون نفرین و اون حرف و حدیث ها مدتی گذشته و من که هنوز  فلانی را نفرین میکنم بلایی که مدت ها ازش می ترسیدم بالاخره سرم آمدو کم کم به خرافات های فلان کس ایمان پیدا کردم.

حالا هم که دیگه نفرین بکنم و نکنم خدا دوباره من را در دام عاشقی انداخت و معلوم نیست که این بار تا چه حد به سمت دیووانگی پیش برم!


پ.ن1:من که عاشق شدم رفت!

پ.ن2:پنحشنبه یک آپ ویژه دارم

پ.ن2:این آبجی ملیکا ما زده به سرش داستانشو آپ نمیکنه!از این به بعد من میذارم تو وبم.قسمت هایی رو که خودش رو وبش گذاشته تو این پست و پست بعدی تو ادامه ی مطلب میذارم.از اونجایی رو که دیگه نذاشته هم از هفته ی دیگه آپ میکنم.

پ.ن2:تا جایی که شد به وب همه سر زدم اگه وب کسی نرفتم ببخشه دیگه!از این به بعد سعی میکنم زود به زود آپ کنم!باییی


ادامه مطلب

 

 
 
 

دل 88/06/07
 

         ميدونم كه دل خريدني نيست

             

                                اگه هم باشه دل شكستست

اما اگه دلي براي خريدن بود

 

حتما يك دل سنگي ميخرديم

                    كه هيچكس نتونه بشكنش!


پ.ن: براي اولين بار پي نوشت نوشتم كه نگين ننوشتي!

پ.ن2:مثل اينكه من مشهد بد جور تلپ شدم!

پ.ن3:ببخشيد كه نظر ندادم يا در همايش هاتون شركت نداشتم !

پ.ن4:متاسفانه يكي از موارد عهدنامه ام رو كه  خودم با خودم بسته بودم شكستم:دي ديوونه،دلبر،كجا دنبالت بگردم و.....همه رو گوش دادم اشكم ريختم!خ** ديگه!!!




 

 
 
 

من نمیخوام مجنون باشم 3! 88/05/07
 

-نه خل نشدم راستش این واقعیته گرچه تلخه.

آرمین زد زیر خنده و گفت:

-نه حسابی زده به سرت!بابای من 50 سالشه.نیلوفر مثل بچشه.

-میدونم.اما ...حالا که شده.میخوای برو دم خونه بابات اینا ببین چه خبره...امیدوارم اشتباه باشه.

آرمین عکس نیلوفر را برداشت و به سمت ویلای پدرش رفت.

********

حالا انگاری که آرمین باور کرده بود.سرایدار رو به آرمین کردو گفت:

-آقا آرمین آب بیارم براتون.

آرمین سکوت کرد

-آقا آرمین حالتون خوبه؟؟؟به خدا من اصلا این خانومو نمی شناختم.

آرمین از جایش بلند شد و به سمت ساختمان ویلا رفت.

-آقا آرمین کجا؟؟؟

-هیچی نگو.

آرمین در محکم باز کرد و گلدون جلوی در و شکاند.پدرش همراه نیلوفر و خانواده ی او پشت میز شام نشسته بودند.با صدای شکسته شدن  گلدون نگاه همه به سمت آرمین رفت.پدر آرمین گفت:

-این جا چی کار میکنی؟مگه نگفتم برات پول میارم.

-من این جا چی کار میکنم؟؟این اینجا چیکار میکنه؟؟؟؟هااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-خفه شو.اومدی این جا آبروی منو ببری؟؟

-آره آفرین...دقیقا...پس بذار داد بزنم...آهای مردم...بابای من با دوست دختز من ازدواج کرده...

نیلوفر از جایش بلند شد و به سمت آرمین رفت و گفت:

-چته تو؟؟اصلا به تو چه؟؟

- تو خفه شو نیلوفر که..

پدر آرمین گفت:

-که چی؟؟

-که خیلی نامردی.عوضی .دو تاتون آشغالین.نیلوفر آرزومه یک روزی ببینم به فلاکت افتادی.بیچاره شدی.بیای  جلوی من زار زار زجه میزنی.اون وقت من بهت رحم نمی کنم.به هبچ کدوم از گریه هاتو گوش نمی کنم دختره ی...

پدر آرمین در حالی که عصبانی بود جلوی آرمین اومد و به چشماش  خیره شد.دستش را بالا برد و محکم زد و گوشش.


صورت آرمین قرمز شده بود . غرورش   شکسته بود.بد جور شکسته بود.پسری که همه می پرستیدنش حالا جلوی معشوقش خار و ذلیل شده بود.شاید انتظار داشت که حداقل نیلوفر همه چیزو برای پدرش تعریف نکرده باشه.از دوستیشون نگفته باشه.اما نه انگار که پدرش همه چیزو می  دونست و این کارو کرده بود.آرمین تمام قدرتش را برای این گذاشت که جلوی بغضش را بگیرد.تا غرورش  بیش از این نشکند.مات و مبهوت به صورت پدرش نگاه کرد و سپس آروم آروم به عقب رفت و از ساختمان ویلا خارج شد.

پدر آرمین داد زد و به سرایدار گفت:

-          نذار این دیوونه بره.میره یک کاری دست خودش  میده.


اما آرمین بدون توجه به چیزی رفت.شاید او آن قدر ها هم عاشق نیلوفر نبود.شاید بیشتر از خیانت پدرش ناراحت بود.شاید هیچوقت چنین آدمی نبود که غرورش  را برای بک دختر بشکند.اما انگاری خیلی ساده این اتفاق افتاده بود.حالا او هیچی پول نداشت.با این  اتفاق مسلما دیگر سوار ماشین هایی که پدرش  به او داده بود نمی شد.او دیگر نه خانه ای داشت نه ماشینی. نه غروری و نه عشقی...


"پایانی لوس و بی مزه"



 

 
 
 

من نمی خوام مجنون باشم.2 88/05/02
 


سلام بچه ها خوبین؟اینم ادامه ی داستان.راستی یک داستان جدید بر اساس واقعیت بزودی....باییییییی


-آرمین درک کن.من دیگه حوصله ی این کارا رو ندارم.

-نیلوفر من فکر کردم تو داری جلوی پلیسه فیلم بازی میکنی.

-گشت ارشادو پلیس یک بهونه بود..بهونه ای که من حرفم رو راحت تر بهت بگم

-کی بهتر از من پیدا شده؟؟کی؟

-هیچکی!بیین آرمین من مثل تو لات و بی پدر مادر نیستم که بخوام دوست پسر داشته باشم و تو کافی شاپ ها الاف باشم.

-خفه شو!خودت لاتو بی پدر مادری.به درک...

ابن اولین باری بود که آرمین سر نیلوفر داد می کشید.شاید توقع نداشت که غرورش این قدر ساده بشکنه...آرمین غمگین تر از همیشه به خانه بازگشت و نیلوفر خیلی ساده و ناگهانی او را ترک کرد...

3 ماه از اون ماجرا گذشت و آرمین درد تنهایی رو حس کرد.اما به چند تا از دوستاش زنگ زد و از اونها خواست که ببینند تو این مدت نیلوفر با کی می پلکه.اما بعد از 3 ماه نیلوفر را با هیچکس ندیدند.تا اینکه روزی گوشی آرمین زنگ زد:

-الو نیما چی شده؟

-هیچی بابا.

-خب چیه؟

-یعنی چرا..چیزه

-حرف بزن ببینم چی شده؟؟

-ببین من میخواستم بگم که تو که این 3 ماهو گذروندی...اصلا فراموش کن نیلوفرو

-چرت نگو...حتی اگه فراموششم بکنم بازم برام مهمه که دلیل اون کارش چی بوده.

-ببین اصلا شاید اون شب جوگیر شده یک چیزی گفته.بعد برای اینکه تو سرش داد زدی باهات قهر کرده...اگه تو بهش زنگ بزنی

-1000 بار زنگ زدم بر نداشت.از یک شماره ی دیگه هم زنگ زدم گفتن خط موبایل واگذار شده.

-وای!

-حالا میگی؟با کس خاصی دیدیش؟؟جون به لبم کردی تو!

-ببین.دیروز پدر مادر پویا از هم طلاق گرفتن

-پویا دیگه کدوم خریه؟؟

-یکی از دوستام.

-خب؟؟؟

-پویا بیچاره خیلی حالش بد بود منم رفتم دنبالش

-خب...

-ببینم بابای تو یک پسر جوون تو فامیلش نداره؟؟؟

-نه!چی میخوای بگی؟؟؟

-ببین رابطت با پدرت این چند وقت چطوره؟

آرمین داد زد:

-چرا تفره میری؟؟بنال ببینم چی دیدی؟

-داد نرن.جواب منو بده

-چند شب پیش پول میخواستم.زنگ زدم بهش که بیام دم خونش بگیرم ازش.گفت نه میگم بیارن برات.گفتم نه خودم میام میگیرم.میخواستم سوییچ bmw رو ازش بگیرم اما گفت نه نیا.

-پدر مادرت طلاق گرفتن دیگه؟

-خل شدی؟؟بعد از این همه سال دوستی یعنی نمی دونی؟؟؟

-چرا..ببین..من باباتو با نیلوفر دمه محضر دیدم.مسلما برای طلاق نیومده بودن.اون محضر هم مال ازدواج و طلاق بود نه چیزه دیگه.

-منظورت چیه؟

-فکر میکنم پدرت با نیلوفر ازدواج کرده.

آرمین زد زیر خنده و گفت:

خل شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



"ادامه دارد..."


 

 
 
 

من نمی خوام مجنون باشم. 88/04/31
 

سلام!بچه ها ببخشید من دیشب یکم شرو ور گفتم:D به بزرگی خودتون ببخشید.راستی من تقریبا در زمینه ی وبلاگ نویسی ورشکست کردم!!یعنی تا حالا 1000 تا داستان نوشتمو از هزارتاشون بدم میاد!!حالا این یک داستان چند قسمتیه.امیدورام خوشتون بیاد.منتظر ادامه ی داستان قبل و یک داستان جدیدم باشین.راستی آقا آرمین این داستان هیچ ربطی به آرمین تو ای اف ام نداره.byeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee

با چهره ای آشفته زنگ در را زد.چند نفس عمیق کشید. سرایدار ویلا در باز کرد

-سلام آقا آرمین.

-برو کنار میخوام بیام تو.

-آقا نمیشه.

-بهت میگم برو کنار.

-اقا تو رو خدا منو ببخشید.باباتون گفتن هیچکیو دیگه راه ندم.

-خب پس...دستور فرموندن که منو راه ندی ؟

-بله

عکسی کوچک از توی جیبش درآورد و به سرایدار ویلا نشون داد.

-می شناسیش.

-کیو؟؟؟

صدایش را بالا برد و گفت:

-خوتدو به اون را نزن.بهت میگم میشناسیش یا نه.؟

و اما...هیچکس جواب آرمینو نداد...

و این سکوت آتش عصبانیت ارمین را بیشتر کرد...به جلوی سرایدار رفت و یخه ی او را گرفت و گفت:
-یک سوال ازت می پرسم جواب ندی زندگیتو نابود میکنم.

-آقا تورو خدا یقه رو ول کنین.شما الان عصبانی هستین.میخواین باباتون رو صدا کنم؟؟؟؟

-خفه شو.فقط بهم بگو این خانم که تو عکسه الان توی ویلاست یا نه؟

در حالی که گریه می کرد پاسخ داد:

-بله آقا...

دست هاس آرمین شل شدند.عکس دخترک از دستش اقتاد.آروم به درخت تکیه داد و در حالی که بغضش شکسته شده بود سرش را با دستش گرفت و به خاطر آورد...

*********

سعید با سرعت از بوتیکی بیرون آمد و وارد مغازه ی روسری فروشی شد و فریاد زد:

لاله،شبنم و نازی ،آرمین اومد.

با وارد شدن آرمین در پاساژ حدود 20 تا دختر دورش حلقه زدند.

-آرمین سلام خوبی؟؟؟؟؟؟

-وای آرمین دلم برات تنگ شده بود

-ارمین چه قدر مشکی بهت میاد عزیزم.

آرمین از میان جمعیت دخترها بیرون اومد و به سمت کافی شاپ رفت.با اینکه هیچ شخصیت معروفی نبود اما به علت خوشگلی و خوشتیپی بیش از حدش و چشم های آبی و ماشین های مدل بالای رنگاوارانگش دختر های زیادی آرزو داشتن که فقط از اون شماره بگیرن.اما آرمین به سمت کافی شاپ رفت.نیلوفر در حالی که چپ چپ به آرمین گاه می کرد روی صندلی نشسته بود:

-سلام.خوبی؟

-سلام دیرتر میومدی.

-ببخشییییییییید

-چند نفر تو راه واست غش کردن؟؟؟

-مهم اینکه من واسه تو غش میکنم!!!

در میان حرف های عاشقونه ی آرمین و نیلوفر در کافی شاپ باز شد و سعید هراسان وارد شد:

- بچه ها گشت ارشاد اومد.فرار...

اما برای فرار دیر شده بود.چند دقیقه ی بعد آرمبن و نیلوفر برای بیستو پنجمین بار به اداره ی پلیس رفتند!!!

-چه نسبتی با هم دارین؟

-نامزدیم

-1 ساله که نامزدین و هر دفعه هم بدون خبر پدر و مادرتون؟

-خبر دارن

-پس خانم شما زنگ بزن بگین تشریف بیارن.

نیلوفر در حالی که رنگش پریده بود گفت:

-نه!یعنی...نیستن ایران

-الله اکبر!

-به داداشم زنگ بزنم؟

-داداشتم یکی مثل خودت.ببینم شماها کی میخواین آدم شین؟

آرمین گفت:

-منتظریم پدر مادر نیلوفر بیان ازدواج کنیم

-بسه دیگه چه قدر دروغ میگین؟؟؟

نیلوفر در حای که روسریشو جلو می کشید گفت:

-جناب سروان من همینجا تعهد می دم که دیگه با ابن آقا هیچ کاری ندارم اگه یک بار دیگه هم ما رو با هم دیدین هر کار دوست دارین با من بکنین.

آرمین رنگش پریده بود و رو به نیلوفر گفت:

-چی میگی؟؟؟من الان زنگ می زنم به مامان و بابامو جد و آبادم پاشن بیان خلاصمون کنن.خوبه؟؟؟

-نه خوب نیست.من دیگه هیچ کاری باهات ندارم آقای خوشتیپ!!

-تو خل شدی؟؟؟

-دیگه ازت خسته شدم.ازت بدم اومده.ولم کن.

-نیلوفر؟؟؟من حاضرم تو 24 سالگی ازدواج کنم باهات...

-مسئله دوستیمون نیست.مسئله اینه که اگه شوهرمم بودی طلاق می گرفتم.جناب سروان من چی کار کنم؟

-یک تعهد بدین برین.

-نیلوفر خل شدی؟؟؟؟؟

-خدافظ...

آرمین در حالی که با سرعت پله های کلانتری را پایین می رفت به نیلوفر رسید و گفت:

-نیلوفر...بگو که همشو دروغ گفتی...

-نه

-نیلوفر....نه...


 

 
 
 

ای کاش..! 88/04/26
 


تازگي ها خواب مي بينم

رفته ايي !
در اين چند سال
در بيداري باور نکرده ام که ، رفته ايي !

حال مي فهمم که چرا سالهاست
چشمانم از خواب گریزان است ...

خواب هم باور کرد
که رفته ايي ! ...

اما ...
من ...

سلام...

 بالاخره افسردگی حاد بنده هم تموم شد.ر ضمن علت افسردگی من شکست عشقی نبود!چون من در حال حاضر عاشق هیچکی نیستم!!داستانم رو بزودی آپ میکنم!:دی درضمن متن بالا رو خودم ننوشتم! حالا تو این آپ میخوام که تو قسمت نظرات به سوال زیر پاسخ بدین:

         1-ای کاش....."این جمله رو هرجور که دوست دارین کامل کنین.."


دوستتون دارم.باییییییییییییییییی


 

 
 
 

سیب 88/04/14
 


تو به من خندیدی

و نمی دانستی



من به چه دلهره از باغچه ی همسایه


سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید


غضب آلوده به من کرد نگاه


سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

.

.

.

.

و تو رفتی و هنوز...


سال هاست که در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم


که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟

"حمید مصدق"


سلام!اول اینکه از داستان قبلیم خوشم نیومد دیگه آپ نمی کنمش!کسی میخواد بقیشو بدونه pm بده بهش میگم!!این شعرم می دونم خیلی ها شنیدن اما چون خیلی دوسش دارم نوشتمش!

Byeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee




 

 
 
 

اشکی در گذرگاه تاریخ 88/04/06
 


                           از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

                            از همان روزی که فرزاندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

                            زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد.

گر چه آدم زنده بود.

* * *

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند،


از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،

آدمیت مرده بود

* * *


بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت


   قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ،

               آدمیت بر نگشت!

                                 * * *



                       قرن ما روزگار مرگ انسانیت است!

سینه دنیا ز خوب ها تهی است،


          صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از عیسی موسی محمد نا به جاست


قرن موسی چمبه ها است



من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار،

از فغان یک قناری در قفس،

از غم یک مرد در زنجیر،

حتی قاتلی بر دار،

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

ونه در این ایام زهرم در پیاله زهرمارم در سبوست


                 مرگ او را چگونه باور کنم؟




        صحبت از پژمردن یک برگ نیست،

وای! جنگل را بیابان می کنند!


                           دست خون آلود را در پیش چشمان خلق پنهان می کنند،


هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا!


آن چه این نامردان با جان انسان می کنند.



صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست


فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیلبان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق


             گفتگو از مرگ انسانیت است...





<<فریدون مشیری>>


 

 
 
 

بدون شرح 88/03/23
 



                                  تو این بهبهه چه آپ عاشقانه ای؟؟؟


 

 
 
 

بغض 2 88/03/02
 


رنگش پرید و معصومانه نگاه کرد...به صورت پرستار زل رد...چند دقیقه گذشت و او مات و مبهوت به پرستار خیره شده بود...انگاری که اصلا مغزش توانایی درک این حرف را نداشت!

انگاری که بغضش گرفته بود...تنها کاری که کرد این بود که به سمت اتاقicu رفت...

به کنار تخت دخترک رفت...با دیدن صورتش بغضش را شکاند...آری بالاخره بغضش را شکاند و زانو زد...بر کنار تخت دخترک زانو زد و گریست...ساعت ها گذشت و او باز هم گریست.دست دخترک را در دستش گرفت و بوسید و باز هم گریه کرد...و آرام گفت:

تو که گفتی به خاطره من هر کاری میکنی...پس چرا بهوش نمیای...؟پس چر دیگه تو خوابام نمیای...؟نمیگی من دیوونه میشم...؟میدونی چند وفته تو بغلم نیومدی؟نمیگی این پسره از غمه دوریت میمیره...؟چرا منو اذیت میکنی عزیزم؟دل من تحملشو نداره...این حرفای پرستارا رو نمی فهمه...زودتر بهوش بیا دیگه...

و باز سرش را بر روی تخت دخترک گذاشتو گریه کرد...روز ها گذشت...و او از جایش تکان نخورد...لاغر تر از همیشه شده بود..دیگه هیچکس نمی شناختش...موهاش سفید شده بود...و روزی در حالی که صدای قطع شدن ضربان قلب دخترک را می شنید آرام چشمانش را بست. تا شاید گریه اش بند بیاید...

                                            ************


اتاقی کوچک و تاریک...یک میز،یک دفتر و یک کارمندی که جواب ارباب رجوع هایش را می دهد...از دور صورتی آشنا می آید...انگاری که برادر دخترک است.لباسی مشکی پوشیده و وارد اتاقی کوچک در بهشت زهرا که مربوط به خرید قبر است،می شود.آرام می پرسد:

"ببخشید...قبر دو طبقه چند است.....؟"

"پایان"

"کسانی که در یاهو من ادد کرده بودند دیگه pm ندن چون یاهو آیدی من پاک شده و عوض شده.آیدی جدید من اینه:s_tanha96.در ضمن اگه کسی در مورد امیر تتلو و وضعیت الانش چیزی میدونه لطف کنه به منم بگه:D!!!"


 

 
 
 

بغض1 88/02/18
 


سلام این یک داستانه جدیده قسمت اولشه.قبل از اینکه بخونید یک خبر رو بدم که آهنگ جدید امیر تتلوبا اردلان طعمه با تشکر از رضایا و تهی بزودی میاد....یک کاره دیش لاوه فوق العادست...منتظر باشید...حالا داستانو بخونید...


-خانوم خواهش میکنم...فقط یک دقیقه

-نه نمیشه

-التماس

-نه اقای محترم نمیشه بس کنید

-خانوم خواهش میکنم تو رو خدا

-نه!بس کنید.من نمی تونم مسئولیتشو قبول کنم.

-مگه من میخوام بهاش چی کار کنم...؟30 ثانیه....

-نه!آقای محترم درک کنید مریض شما تو کماست من نمی تونم همچین کاری بکنم.بفرمایین اقای دکتر هم اومد.دکتر این آقا سر منو خورد این قدر التماس کرد که بره تو.

دکتر:جناب من الان میام با شما حرف میزنم.خانوم شما یک لحظه تشریف بیارید.

پرستار:چشم

                                         *********

-خانوم مریض ایشون دچاره مرگ مغزی شده .کم کم بهش بگین.هر چه قدرم که بخواد می تونه تو اتاقش بمون.

-نه...نه من نمی تونم...باور کنین....نمی شه...

پرستار نمی توانست با دیدن عشق وصف ناپذیر پسر به معشوقه اش به او این خبر را بدهد.گریه اش گرفته بود.اما به اجبار از اتاق بیرون رفت تا این خبر را بدهد.

-می تونید برید تو.

-ممنون.واقعا ممنونم.

-خواهش میکنم اما...

-اما چی؟

-اما قبلش باید یک چیزی رو بدونید.

-چی؟

-راستش...باید بگم که...چیزه...متاسفانه

رنگش پرید و قلبش تندتر از همیشه زد و بغضش گرفت:

-چی شده؟

-باید بگم که مریضتون دچاره مرگه مغزی شده...یعنی با دستگاه زندست...

         "ادامه دارد..."


 

 
 
» شاد ولی آرام
» برات مهم نیست(بهترییین آبجی دنیا ملیکا جون)
» سر و صدا(نوگل جون)
» بهناز میم
» پدرام
» میلاد
» گلزار من(آویسا جون)
» حل نشدنیها(سارا جون)
» قلم سیاه(آرمیتا جون)
» رضایا،آرمین و مهشاد(نازی جون)
» بزرگترین سایت هواداران آرسنال
» سه تیکه
» آرمان ترامادول
» valentineboy
» نازنین جون
» سحر جون
» یه دنیا احساس(نگار)
» NaNa jOoOon
» kimia joon
» داداش آرمین جیجیلی
» آرمینای تنها!!
» TOHI is king of rap!(نازنین جون)
» تنهای عشق
» pink bubble
» همه چیز اینجاست
» ساعت مچی(المــــــیرا جون)
» هدیه جون
» سایه ی تنهایی(پونه جون)
» آرمان پارادونر(هستی جون)
» فقط کد آهنگ
» عاشقانه های یک تنها(لیلی)
» R.mita joOoOoOn!
  RSS 2.0